تبليغاتX
گيلان براي گيلاني

گيلان براي گيلاني

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

به نام خدا

 

خدای من! با نعمتت مرا آغاز كردى؛ پیش از آن كه چیزى به یاد آمدنى باشم و از خاكم آفریدى و سپس در صلب‏ها جایم دادى؛ ایمن از سختى‏هاى دوران و رفت و آمد سالیان و روزگاران و من در دهلیزهاى تاریخ و زوایاى قرون، همواره از صلبى به رحمى كوچ مى‏كردم و این لطف و احسان تو بود كه مرا در زمان حكام كفر و در زمان عهدشكنان ، لباس خلقت نپوشاندى و در وجود نیاوردى؛ بلكه زمانى روح آفرینش در من دمیدى كه بستر هدایت را از پیش گسترده بودى و جاده سعادت را هموار كرده بودى.

تو مرا از آبى ریختنى سرشتى و در ظلمات سه گانه میان گوشت و پوست و خون، سكنایم دادى. نه مرا در كار خلقتم گواه گرفتى و نه كارى از آفرینش را بر دوش من گذاشتى و سپس، مرا تمام و كمال، بى‏هیچ عیب و نقص، به سوى دنیا گسیل داشتى و مرا در گهواره كودكى با دست‏هاى رئوف حفظ كردى و از میان غذاها، شیرى خوشگوار برایم برگزیدى و دل‏هاى پرستاران را بر من مهربان كردى و مهربانى مادران را به كفالت من گماشتى و مرا از شر جن و انس در امان داشتى و مرا در مسیر تعادل از پرتگاه‏هاى زیادى و كاستى محافظت كردى.

پس تو بزرگ و عزیز و بلند مرتبه‏اى؛ اى بخشندگى محض واى مهربانى تمام!

خدایا! من شهادت مى‏دهم با تمامى وجودم، از قله حقیقت ایمانم و از بلنداى بناى محكم یقینم، با خلوص و صراحت توحیدى ‏ام و از اعماق پوشیده ضمیرم، با بندبند رگ‏هاى دیدگانم و روشنایى چشمانم، با چین‏ها و چروك‏ هاى صفحه پیشانى‏ام، با زوایاى حفره‏هاى وجودم، با نرمینه پره‏هاى بینى‏ام، با تارها و دهلیزهاى پرده شنوایى‏ام، با تك‏تك اجزاى لب‏هایم و با تمامى حركات كلام آفرین زبانم، با فراز و نشیب‏ها و چم و خم‏هاى دهان و آرواره‏ام و رستنگاه دندان‏هایم، با همه مجارى خوردن و آشامیدنم، با جزء جزء بشره مغزم و پوست سرم، بانخاع و رگ‏هاى ریسمان گونه گردنم، با قفسه سینه‏ام، با رگ‏هاى طناب آساى حمایل بر دل و جگرم، با بندهاى پوشیده دلم، با اجزاى كناره‏هاى جگرم، با محتویات غضروف‏هاى دنده‏هایم، با گیره‏هاى بندبند مفاصلم، با انقباض عضلاتم، با گوشه‏هاى سرانگشتانم، با گوشتم، خونم، مویم، پوستم، عصبم، نایم، استخوان‏هایم، مغزم، رگ‏هایم و با همه اعضا و جوارحم كه از اوان كودكى و شیر خوارگى در من تافته و بافته شده، با آن چه زمین از من مى‏شناسد و حمل مى‏كند، با خواب و بیدارى‏ام، با حركت و سكونم و با ركوع و سجودم؛ خداى من! با همه اینها شهادت مى‏دهم كه اگر در عمرى جاودانه سر كنم و تمام هم و غم و تلاشم را بر شكرگزارى یكى از نعمت‏هاى تو بگذارم، نمى‏توانم.

خداى من! حتى شكر یكى از نعمت‏هاى تو را نمى‏توانم؛ مگر باز به لطف و عنایت و توفیق تو كه آن نیز شكرى تازه و جاودانه مى‏طلبد و ثنایى تازه‏تر و ماندگارتر.

آرى معبودم! اگر من و تمام خلق شمارنده ‏ات، همت كنیم و حرص بورزیم كه نعمت‏هاى قدیم و جدید تو را ـ نه سپاس بگزاریم كه ـ بشناسیم و در شماره آوریم، نمى‏توانیم؛ محال است بتوانیم.

... و چگونه بتوانیم؛ در حالى كه خودت در كتاب ناطقت و اخبار صادقت گفته‏اى:

« وَ اِنْ تَعُدّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصوها؛ اگر بخواهید نعمتهاى خداوند را بشمارید، نمى‏توانید »

 

     السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

 

 

»» نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی پنجاه و دوم => شوخي با داستانهاي کتاب فارسي دبستان
 

به نام خدا

 

گاو ما ما مي كرد ...
گوسفند بع بع مي كرد ...
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي ...

 

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بودحسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.


موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.


ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.


براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.


اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.


او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد ، او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد ، او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد . . .

 

  www. Guilan . Blofa . com

 

»» نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی چهل و ششم : فایده سجده

 

به نام خدا

 

يكي از معضلات عصر الكترونيك و به تبع آن زندگي‌هاي الكترونيكي صدمات ناشي از امواج تكنولوژي‌هاي اين عصر براي كاربران مي‌باشد. تجهيزات صوتي و تصويري،موبايل، كامپيوتر و ......

بدن انسان به طور روزانه مقداری امواج الکترو مغناطیسی دریافت می کند . از طریق لامپهای روشن که حتی برای یک ساعت هم خاموش نمی شود .

ما انسانها با امواج الکترو مغناطیسی شارژ می شویم بدون اینکه بفهمیم سر درد داریم ! احساس ناراحتی می کنیم و تنبلی در کار و مکانهای مختلف ... راه حل این مشکلات چیست ؟

یک دانشمند غیر مسلمان از اروپا تحقیقات را شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج الکترومغناطیسی که به بدن آسیب می رساند را انجام داد که نتیجه با گذاشتن پیشانی بیشتر از یک بار بروی زمین ، زمین امواج الکترو مغناطیسی را تخلیه خواهد کرد .

آنچه این تحقیق را بیشتر شگفت انگیز می کند این است که بهترین راه برای تخلیه این امواج گذاشتن پیشانی بر روی خاک در حالتی است که رو به مرکز زمین باشیم چرا که در این حالت امواج الکترو مغناطیسی بهتر تخلیه خواهد شد و بیشتر تعجب خواهبد کرد که بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده مر کز زمین مکه است و کعبه درست وسط زمین است .

 

»» نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی چهلم : نقاش یهودی سرگردان به نام مودیلیانی
 

به نام خدا

 

Modigliani - 2004
محصول کشور: فرانسه
کارگردان:
Mick Davis
سبک: درام، زندگینامه
بازیگران:
Andy Garcia در نقش Modigliani
Elsa Zylberstein در نقش Jeanne
Omid Djalili(امید جلیلی) در نقش Picasso

 

                      موديلياني

 

Modigliani داستان واپسین روزهای زندگی یک نقاش است؛ نقاشی ایتالیائی به نام Amedeo Modigliani و هم دوران پیکاسو كه تمام عمر كوتاه خود را به شكل يك خود كشي تدريجي گذراند. مودیلیانی که خود یهودی است از دختری مسیحی زیبائی فرزندی غیرشرعی دارد. فیلم گذری است بر عشق نامشروع مودیلیانی ، زندگی لاقید و سرخوش مودیلیانی در تضاد با دختری که به عنوان خانواده اش دوستش دارد، او را ‹‹مودي››  صدا مي زدند و  زندگی فقیر با شهرت فراوان به خاطر هويت خاص داشت و مشروبش را از راه كشيدن طرح توي كافه ها به دست مي آورد و در فیلم برخوردها و رقابت های وی با پیکاسو و احساسات واقعآ زیبای یک نقاش به چشم می خورد .

Modigliani درامی است زیبا با بازی جذاب Andy Garcia و موسیقی ای دلنشین که به آسانی شروع میشود و شما و احساستان را تا انتها همراه میکند.


جالب است بدانیم که بازیگر نقش پیکاسو 
یک کمدین ایرانی - انگلیسی به نام امید جلیلی  است .

 

     modigliani

 

»» نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی سی و هشتم : فکر می کنید این تصویر چیه ؟
 

به نام خدا

 

نظرتون درباره تصویر زیر چیه؟  اگه شما می گید قورباغه است، من می گم اسبه !

                                    اگه شما می گید اسبه، من می گم قورباغه است !

                               «   لطفاً دو دقیقه به تصویر نگاه کنید  »

 

                            لطفآ صبر کنید

 

نتیجه اخلاقی :


باید یاد بگیریم به نظر دیگران احترام بگذاریم و اجازه دهیم که آنها هم نظرشان را بگویند. چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما. شاید آنها چیزی فراتر از ما را ببینند. نباید همه چیز را تجربه کنیم تا راه را پیدا کنیم. می توانید از تجربه دیگرانی که راه را رفته اند کمک بگیریم.

 

»» نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی سی و ششم : اسرار آمیزترین عدد هستی

 

به نام خدا

 

هفت، از ترکیب دو عدد سه و چهار ایجاد شده است که بنابر حکمت فیثاغورثی و زمانی بسیار دورتر از آن، اعدادی خوش یمن شناخته میشدند. به عقیده بابلیان، مصریان و تمدنهای باستانی دیگر، به وجود ۷ سیاره مقدس اعتقاد داشتند. در زبان عبری لغت قسم خوردن، به طور تحت اللفظی به معنای قرار گرفتن تحت نیروی ۷ چیز است که برگرفته از هفت میشی است که در پیمان میان ابراهیم نبی و ابی ملک در بیرشیبا به آن اشاره شده است.

 

هرودوت نیز به یک قسم عربی اشاره کرده که در آن هفت سنگ به خون آغشته میشوند. آفرینش جهان در هفت روز انجام شده، هفته هفت روز دارد، هفت حسن خداداد، هفت گناه کبیره، هفت مرحله در زندگی انسان، هفت طبقه بهشت و جهنم و مثالهای بیشمار دیگری در میان ادیان، ملل و اعصار مختلف از جمله مصادیق حضور جادویی عدد ۷ در زندگی و مرگ انسانها هستند.

 

اما تعدادی از مشهورترین ۷ های جهان از این قرارند :

 

هفت طبقه بهشت:

بر اساس آیات قرآن و مفسران احادیث، بالاترین درجه سعادت معنوی، ورود به طبقه هفتم بهشت است. مسلمانان به وجود هفت طبقه یا مرحله آمرزش و بهشتی شدن اعتقاد دارند. این طبقات هفتگانه همانهایی هستند که حضرت محمد(ص) در شب معراج خود سوار بر "براق"  آنها را طی نموده است.

 

هفت گناه کبیره:

هفت گناه کبیره، گناهانی هستند که در زمان تاریخ بسیار قدیم رهبانیت مسیحی مشخص شده و در قرن ششم میلادی توسط پاپ گرگوری اول یا گرگوری کبیر در یک دسته قرار گرفته اند. این گناهان عبارتند از : تکبر، طمعکاری، شهوت -  در معنای تمایل بیش از حد یا نامشروع جنسی، حسادت، شکم پرستی که معمولا مستی نیز در آن منظور میشود و تنبلی .

 

هفت کلمه آخر:

هفت کلمه آخر، به آخرین جمله حضرت عیسی بر صلیب اشاره دارد. این کلمات از این قرارند: " خدای من، چرا مرا به خود واگذاشتی؟"

 

عجایب هفتگانه طبیعی:

کوه اورست در مرز نپال و چین، آبشار ویکتوریا در آفریقا، گرند کنیون Grand Canyon آمریکا، ساحل مرجان بزرگ استرالیا، سپیده دم شمالی قطب شمال، آتشفشان پاریکوتین  Paricutinدر مکزیک و بندر ریو دوژانیرو برزیل

 

هفت دریا:

شامل دریاهای قطب شمال و قطب جنوب، اقیانوس آرام شمالی و جنوبی، اقیانوس اطلس شمالی و جنوبی و اقیانوس هند.

 

هفت حس:

بر اساس تعلیمات باستانی، روح انسان یا “بدن مقدس درون” او مرکب از هفت خاصیت است که هر یک تحت تاثیر یکی از سیارات هفتگانه اند. آتش موجب زندگی، خاک به وجود آورنده توانایی احساس کردن، آب موجب قدرت بیان، هوا حس چشایی، مه موجد حس بینایی، گلها به وجود آورنده حس شنوایی و باد جنوب به وجود آورنده حس بویایی هستند.

 

عجایب هفتگانه قرون وسطی:

۱) آمفی تئاتر روم، ۲) کاتاکومبهای (سرداب) اسکندریه، مصر ۳) دیوار بزرگ چین ۴) استون هنج در ویلتشایر انگلستان ۵) برج کج پیزا ۶) برج چینی (از جنس چینی) نانکینگ، چین ۷) مسجد ایا صوفیه در استانبول

 

                 ( 7 )  اسرار آميز ترين عدد هستي ( 7 )

 

»» نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی سی و سوم : آقای ( ... ) !! ( ... ) !! این تصاویر را دیده اید؟!!
 

به نام خدا

 

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن  .
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...

 

 

 

 

                  

 

                  

 

 

                                                 نرگس برای عکاس نمی‌خندد

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌های چوبی در دست که در آن ‌چهره‌هایی متفاوت از تصویر فعلی‌اشان را نشان‌ می‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان می‌بود، و انگشت‌های ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگیز دیگر این دوره انداخت.
نمی‌دانیم وقتی به درس پترس فداکار می‌رسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمی‌دانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست می‌دارند.
دخترکان و پسرکانی با قاب‌های بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج می‌زند، بچه‌هایی که رنگ نداشته دیوار خانه‌اشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینه‌های سرسام‌آور درمان دارد و نمی‌دانیم چرا تا به امروز گره‌های چروک چهره‌‌هایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان می‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان می‌دود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروس‌های خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچه‌های قربانی غفلت ما در کنار بچه‌های روستا برای گرفتن یک عکس حاضر می‌شود اما او برای عکاس نمی‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز می‌کند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست می‌گیرد و در سطر اول می‌نویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت

 

                            منبع : آقای ( ... )  این تصاویر را دیده اید؟

 


»» نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی بیست و نهم : می ترسم از ترسم

 

به نام خدا

 

خیلی دور نبود ... همین چند وقت پیش ها ، همینطور بود ... وقتی می خواستم به همه آدمهای بی ربط و با ربطم ، به همه فکرهای مالیخولیایی ام ، به همه مرض های مازوخیسمی ام ، داد بزنم و بگویمشان که بروند و گورشان را گم کنند می رفتم زیر همین پتو ... همین پتو که بزرگ بود انگار و امن ... که می شد تویش مچاله شد و ماند در بی خبری تام ... آن وقت بود که خیال می کردم پشت پتو مانده اند ، همه دنیا ! آن وقت بود که می خندیدم به ریششان ، بلند !

 

و گم می شدم ... گم می شدم ... گم می شدم مدام ...

 

حالا که دیگر زیر پتو جا نمی شوم ، پتو از سرم مي رود و مي بردم به جایی که نمیدانم  ... آن وقت است که می بینم همه دنیا ایستاده است و خیره نگاهم می کند و به ریشم می خندد ، بلند ! آن وقت است که حمله ام می کنند ، همه فکرهای لنگه به لنگه ام ، بی هوا ! آن وقت است که از همه آدمهای با ربط و بی ربطم می ترسم و ترسم می گیرد ! آن وقت است که از زیاد زیادی ام می ترسم که دیگر زیر هیچ پتویی جا نمی شوم ...

 

             

 

»» نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی بیست و هشتم : حقیقت اینترنتی
 

به نام خدا

 

شدم با چـــــــــــــت اسیر و مبتلایش

     شبا پیغام می دادم از برایــــــــش

به من می گفت هیجده ساله هستم

     تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اســـــــم من هم هست فرهاد

     ز دست عاشقی صد داد و بیــــداد

بگفت هـــــــــــــاله ز موهای کمندش

     کمان ِابرو و قد بلنـــــــــــــــــــدش

بگفت چشمـــان من خیلی فریباست

     ز صورت هم نگو البته زیبـــــــاست

ندیده عـــــــــــــاشق زارش شدم من

     اسیرش گشته بیمــارش شدم من

ز بس هرشـــــــــــب به او می نمودم

     به او من کم کم عادت می نمـــودم

در او دیدم تمـــــــــــــــــــــــام آرزوهام

     که باشد همسر و امید فــــــــردام

برای دیدنش بـــــــــــــــــــی تاب بودم

     زفکرش بی خور و بی خـــواب بودم

به خود گفتــــــــم که وقت آن رسیده

     که بینم چهره ی آن نور دیــــــــــده

به او گفتم کـــــــه قصدم دیدن توست

     زمان دیدن و بوییدن تـــــــــــــوست

ز رویارویــــــــــی ام او طفره می رفت

     هراسان بود او از دیـــــــدنم سخت

خلاصه راضـــــــــی اش کردم به اجبار

     گرفتم روز بعدش وقت دیـــــــــــدار

رسید از راه، وقــــــــــــت و روز موعود

     زدم از خانه بیرون اندکــــــــــی زود

چو دیدم چهره اش قلبـــــم فرو ریخت

     توگویی اژدهایی بر مـــــــن آویخت

به جای هالــــــــــــــــــه ی ناز و فریبا

     بدیدم زشت رویی بـــــــــــــود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنـــــــــــــــــــــــا

     کمان ِابرو و چشم فریبـــــــــــــــــا

مسن تر بود او از مـــــــــــــــــــادر من

     بشد صد خاک عــــــالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هـــــــــوش رفتم

     از آن ماتم کده مدهــــــــوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست

     دگر هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستــــــــــادم که دیگر

     نیابم با چت از بهر خود هـــمــســر

بگفتم سرگذشتــــــــم را به «جاوید»

     به شعر آورد او هم آنچه بشــنـــیـد

که تا گیرند از آن درس عبــــــــــــــرت

     سرانجامی ندارد قـــصّــه ی چــــت

  

 زشت و زيبا

 

»» نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی بیست و چهارم : تست هوش !
 

به نام خدا

 

سـوال  :  در درخت زير چند چهره مي بينيد ؟ ؟ ؟

 

 

       در درخت زیر چند چهره می بینید؟

 

 

پي نوشت : پس از حدس در قسمت نظرات مي توانيد از شخصيت خويش آگاه شويد  ...

 

»» نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی بیست و یکم : گفتگو با قرآن

 

به نام خدا

 

گفتم: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 

گفتم: هیشكی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه

.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

  

گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16) ::.

  

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!

گفتی: فاذكرونی اذكركم

.:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 

گفتم: تا كی باید صبر كرد؟

گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا

.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.

  

گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله

.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.

  

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم كوچیك... یه اشاره‌ كنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم

.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

  

گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

  

گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا

.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

  

گفتم: اصلا بی‌خیال! توكلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوكلین

.:: خدا اونایی رو كه توكل می‌كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

  

گفتم: خیلی چاكریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌كنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌كنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌كنن (حج/11) ::.

 

»» نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ي نوزدهم : كلوچه ( داستان آموزنده )
 
به نام خدا
 
 
شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت . زن به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين مي شد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم ! با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر مي داشت ، مرد نيز برمي داشت . وقتي كه فقط يك كلوچه داخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند ، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بـي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين آزرده خاطر شده باشد ؛ به همين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نـمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بـي ادب ،نـمك نشناس و دزد خود او بوده .
 
 
                    " نتیجه اخلاقی  :   هر گز در مورد افراد زود قضاوت نکنید "

 
»» نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی هجدهم : نمازگذار و شیطان

 

به نام خدا

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند ... لباس پوشید و راهی خانه خدا شد ... در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد ، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ... مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد ... در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید ...

مرد پاسخ داد : " من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید. " ، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند ...

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند ... مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند ... مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود ... مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد : " من شیطان هستم " مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد : " من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید ، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن ، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا تمامی گناهان افراد دهکده تان را نیز خواهد بخشید ... بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا "مسجد" مطمئن ساختم.

پی نوشت : کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید ... زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.

 

»» نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی هفدهم : خودکشی دختر 11 ساله

 

به نام خدا

 

تغییر برای برابری، مریم حسین خواه : زهرا فقط ۱۱ سال داشت. ۱۱ سال و هزار آرزو. می خواست “درس بخواند، روزنامه نگار شود و از دخترهای بدبخت دفاع کند”. به هیچ کدام از آرزوهایش نرسید. پدرش می خواست به مردی ۳۵ ساله شوهرش دهد . دخترک تنها بود و بی پناه. مخالفت که کرد کتک خورد، بیشتر از همیشه، طاقتش که تمام شد خودش را کشت. با قرص برنج.

 

چند روز پیش از خودکشی زهرا مادرش خبردار شده بود که می خواهند دخترش را شوهر دهند، یکی از همسایه ها خبرش کرده بود تا شاید بشود جلوی فاجعه را گرفت.

 

“تلفن زدم به مغازه پدربزرگش، التماسش کردم که با لیلا این کار را نکنند، که زندگی اش را خراب نکنند. گفتم خودم می آیم و می برمش. خودم خرجش را می دهم. به حرفم گوش نکرد. گفت دختر باید برود خانه شوهر چند سال اینور و آنورش چه فرقی می کند.”

 

اینها را لیلا می گوید. زن ۳۵ ساله ای که هنوز باور نمی کند دخترک ۱۱ ساله اش خودش را کشته است. از شوهرش که جدا شد، مهریه و نفقه و جهاز و همه حق و حقوقش را بخشید و در عوض حضانت زهرا را گرفت. چند سال بعد وقتی برای ۸ میلیون تومان بدهی به زندان افتاد زهرا را به خانواده پدرش دادند و دخترک در تمام این چهار سال اجازه یک تماس تلفنی با مادرش را نداشت:”زندانی که شدم هشت ماهی زهرا با من بود. هم زهرا و هم دختر دیگرم که شش ماه داشت. پا به پای من زندان را تحمل می کرد و دم برنمی آورد. یک بار که پدرش آمد ملاقاتش نرفت. اینقدر جیغ کشید و گریه کرد که زندانبان ها رضایت دادند و نبردندش برای ملاقات..می ترسید از پدرش. نمی خواست ببیندش. یک روز پدر همسر دومم آمد ملاقات و گفت زهرا را بده ببرم بیرون اسمش را بنویسم مدرسه. بچه را که بهشان دادم، یک هفته بعد فهمیدم او را پیش پدرش برده اند. توی زندان کاری از من برنمی آمد. حتی نمی گذاشتند با دخترم حرف بزنم. سه سال تمام از زهرا بی خبر بودم.”

 

چند ماه پیش بود که لیلا از زندان مرخصی گرفت تا بدهی هایش را قسط بندی کند. همه امیدش این بود که برای مهرماه زهرا را پیش خودش بیاورد. رفت شهرستان و دو اتاق کوچک در یک زیر زمین اجاره کرد تا با خیاطی خرج خودش و پسر ۲ ساله اش که در زندان بدنیا آمده بود را بدهد.

 

پدر کودکش وقتی که او زندان بود غیابی طلاقش داده بود. بهانه اش این بود که زنش زندانی است و نگفته بود که بخاطر ضمانت بدهی های من زندانی شده. نگفته بود که من فرار کرده ام او بخاطر من دارد تاوان می دهد. راهی هم برای اثبات این ادعاها نبود. هیچ کس را نداشت و باید روی پاهای خودش می ایستاد و همه چیز را دوباره می ساخت. مثل آن روزهایی که زهرا داشت می مرد و او با فروش کلیه اش دخترک را مداوا کرد و یک چرخ خیاطی خرید و دوباره سرپا شد:”هپاتیت A داشت. دکتر گفته بود اگر درمان نشود هپاتیت B می گیرد. پدرش چند ماهی می شد رفته بود و هیچ خبری ازش نداشتیم. هیچ کس هم نبود که کمکی بکند. کلیه ام را فروختم یک میلیون. پانصد هزارتومانش را دادم خرج بیمارستان زهرا. با بقیه اش چرخ و وسائل خیاطی خریدم و دستم دخترم را گرفتم و رفتم تهران.”

همه آن روزها گذشت، لیلا دوباره زندگی اش را ساخت. دوباره ازدواج کرد. یک دختر دیگر بدنیا آورد، چکهای شوهرش که او پشتش را امضا کرده بود برگشت خورد و دوتایی به زندان رفتند. شوهرش فرار کرد ولیلا ماند با همه بدهی ها و بالاخره توانست از آن زندان لعنتی بیاید بیرون و حالا همه فکر و ذکرش زهرا بود. اگر طلاق نامه ازدواج دومش را نمی گرفت شاید هیچ وقت نمی توانست زهرا را بدست آورد. هم زهرا را و هم دو کودکش دیگرش را. می دانست که اگر طلاق نامه نداشته باشد حضانت بچه ها را از او می گیرند. به هردری زد و بعد چند ماه طلاق نامه اش را گرفت تا بتواند سراغ زهرا برود.

 

هنوز روبراه نشده بود که همسایه ها از اهواز زنگ زدند که دخترت در بیمارستان است. خودش را کشته…. شبانه راه افتاد و سه روز تمام بالای سر دخترش بود به جای تمام سه سالی که زهرا را ندیده بود. به جای تمام ماه ها و روزهایی که حسرت شنیدن صدایش را داشت. دخترک اما بهوش نیامد. معده اش از ۲۴ ساعت قبل خودکشی خالی بود و سم “قرص برنج” به جانش نشسته بود.

آخرین بار چند روز قبل از این اتفاق شوم بود که صدایش را شنیده بود. تلفن کرده بود و به جای همه حرفهایی که این سالها روی دلش مانده بود، التماس کرده بود که دیگر به پدربزرگ زنگ نزن:”بعد از تلفن تو من را اذیت می کنن. طاقتم تمام شده دیگر. بگذار هرکاری می خوان بکنن. شوهرم که دادن فرار می کنم و می آیم پیش تو.”

 

 

دردل هایش را بعدا نوشته بود. روی ورق پاره ای که بعد مرگ، در جیب لباسش پیدا کردند:

 

“امیدوارم این نامه بدست مامان لیلا برسه و گرنه خیلی حرفهام که دوست داشتم بهش بگم، نگفته می مونه. مامانی خیلی دوستت دارم. می دونم با این کارم خیلی ناراحت می شی و غصه می خوری. اما اگه تو هم جای من بودی این کار را می کردی. شاید اگه اینجا بودی با هم این کار را می کردیم و اون دنیا با هم زندگی می کردیم. اینجا همه اش از من ایراد می گیرن. کتکم می زنن. بهم فحش می دن. نمی ذارن راحت باشم. حالا هم که می خوان شوهرم بدن. مگه من چند سالمه که اینقدر منو اذیت می کنن؟ دیروز عمو علی منو زد. بابا هیچی نگفت. طرف من را هم نگرفت.

 

نمی ذارن با تو حرف بزنم. نمی ذارن پیشت بیام. خسته شدم. چقدر زور می گن. چقدر کتک می زنن. آخه مگه من خرم؟

 

دلم می خواد درس بخونم و دکتر بشم، پاهاتو خوب کنم. ولی نه دلم می خواد مثل دوستت روزنامه نگار بشم و از دخترهای بدبخت مثل خودم، دفاع کنم. می دونم بعد از مردن من، تو آبروی اینها را می بری و پدرشونو درمیاری.غصه نخور من اونجا منتظرتم. فهمیدم برای من داداش آوردی، خوشحال شدم. ولی ناراحتم که ندیدمش. عسل دیگه باید مدرسه بره. مواظب اون باش. از اینکه تنها می شی ببخش. هیچ وقت تو و عسل و خوشبختی قبلمون را یادم نمی ره.

                                                     " دوستت دارم مامان توپولی "

 

»» نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی پانزدهم : بابااا دوست دخترم حامله است
 

به نام خدا

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :


پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John


پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

 

»» نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی یازدهم : شمایی که ...

 

به نام خدا

 

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و حوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟

 

 

»» نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط گيلاني »»