به نام خدا
![]()
آدم ها بعضی وقت ها ترجیح می دهند بعضی از سوال ها را هم نشنیده بگیرند ... می خواهم بگویم ،
دلم نمی آید ... دیده ای که چه قدر خود دارم؟!! ... تو ولی همیشه آدم خوبه ای ...
به نام خدا

نگاه کن! ... نگاه کن! ... عاشقی شهامت می خواهد ... تو که دستانت خوب ... نگاه کن! ... داريم از حادثه می گذريم... چه بوسه ای عظيم تر از حرمت وجود تو؟ ... دستانت را به من بده ... تو که دستانت گرم...
هنوز دست به آخر نرسیده هفت هیچ برده بودمش ... اصرار کردم که باقی ورق هاش را رو کنم ... بازی تمام شده بود دیگر ... شک کرده بودم ... نمی گذاشت ... مرا خوب می شناخت ... دلش نمی خواست بازنده ببیندم ... خال سر هایش را نخواسته بود بازی کند و باخت ...
در کتابی خوانده بودم که یک روز یک زن روسپی پس از مدت ها پولدار می شود. نهادی تشکیل می دهد و از زنان روسپی ثبت نام به عمل می آورد. او قصد می کند که یک هفته از چهار هفته ی یک ماه این زنان را بخرد تا آن ها ماهی یک هفته کمتر خودفروشی کنند.
من هم اگر یک روز پولدار شدم، مثل این زن روسپی نهادی تشکیل می دهم و از همه ی حسابداران دنیا ثبت نام به عمل می آورم. یک هفته از چهارهفته ی یک ماه آنان را می خرم، تا آن ها ماهی یک هفته کمتر خودفروشـ .... مم .. یعنی ... ماهی یک هفته کمتر حسابرسي کنند.
از چشمان تو یاد گرفته بودم که خدای آدم ها، به تناسب عمق آدم هاست ...
از نگاهت خوانده بودم که فلانی خدایش کودک است و فلانی خدایش پیرمرد ...
تو خودت ولی انگار خدایی نداشتی ...
به نام خدا
من از آن شخصیت های پرداخته نشده ام برای زندگی
بگذار ، تنها نامی از من در یاد تو باشد
و " شاید "
" کتابی " چیزی "
" روزی در دستانت ... "
به نام خدا
« بیا کنار خاطرات گذشته بنشینیم
و
دلمان از هیچ چیز بدی آزرده نباشد »
به نام خدا
مانند تمامي روزهایی که می رود ، می روم ، می رویم ... مثل سه نقطه هایی که بی تو به هیچ جا نمی رسند ... مثل خاطرات دور و درازی که نداشتیم ... نمی گویم! ... مثل تو که نگفته رفتی ... مثل تو که نگفته آمدی ...
می ترسم از آن روزی
که تو
مرا
به حال خودم
...
می میرم
...
من که تو نیستم

به نام خدا
دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم
ولی او رفته بود تنهای تنها
نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم

به نام خدا
ترس برم مـــــی دارد
می بردم میان طوفان
چون
حکایت آرامش پیش از طوفان را نیز می دانم ...

به نام خدا
تو زندگی ما آدم ها ،
همیشه کسانی هستند
که نیستند ...
به نام خدا
هوا
هوای ِ تو را دارد .
هوایی ام می کند
بی هوا ...

به نام خدا
تمام آرزوهای من !
ای کاش ،
يكي از آرزوهاي تو باشم !
پي نوشت : عيد مي آيد , سال نو مي شود , بهار از راه مي رسد و يك سال مي گذرد و اين تغيير انجام مي شود و كاري ندارد كه من و شما كجاييم و چه مي كنيم و چه مي خواهيم . سال نو مبارك ![]()
![]()

به نام خدا
قرآن !
من شرمنده توام ، اگر از تو آواز مرگي ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند " چه کسي مرده است؟ " چه غفلت بزرگي که مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل کرده است .
قرآن !
من شرمنده توام ، اگر ترا از يک نسخه عملي به يک افسانه موزه نشين مبدل کرده ام . يکي خوشحال است که ترا بر روي برنج نوشته ، يکي ذوق ميکند که ترا فرش کرده ، يکي خوشحال است که ترابا طلا نوشته ، يکي به خود ميبالد که ترا در کوچک ترين قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي کنيم ؟!!!
به نام خدا
( واقعآ سرنوشت ما رو تا به کجا می بره !!! )
هميشه گفتم ، خيلي ها خنديدند ، اما كسي نمي دونست موضوع منو تو راست بود ، خدا هم باورش نشد ، به روي ما خنديد ، تموم شدن محرم ، شب آخر ، دعواي منو تو به حدي رسيد كه از خودمون بيزار شديم ، قطع كردم ، جواب هاي ما تموم شد ، يه جواب آخر ، يه ازدواج اجباري ، آقا فاميله نه نميشه گفت يا بيا خواستگاري دو تايي بريم يه جاي دور يا ... يا چي ؟ تو بي تفاوت ترين پسر نسبت به معشوقش بودي ! كاش مي فهميدي درد من با درد تو يكي نيست ، تو زندگي ام رو خراب كردي ، نذاشتي چيزي رو كه دوست داشتم به وجود بياد ، من و خودت رو هيچ وقت نمي بخشم اما قول ميدم و ازت قول ميخوام اون دنيا براي هم و با هم تا ابد باشيم ... غم اين دنيا ميگذره شادي هميشه گي ... اون دنيا فقط فراموشم نكن زود بيا ... راسته اون دنيا گفتند پدر پسر نميشناسه و مادر دختر رو ... ميتونيم كسي رو كه دوست داريم براي هميشه انتخاب كنيم ... دوستت دارم ... يادته هميشه پايان حرفم مي گفتم تا ؟ مي گفتي چرا تا ميگي چرا نمي گي خدا نگه دار ... عزيزم اينبار تا روزي كه دوباره برخيزيم تنها براي هم ...
پي نوشت : نمي دونم كي اشتباه كرد ... من يا تو يا او ... اما اين چيزي نبود كه هر دو مي خواستيم ... اما شد ... دنبال مقصر گشتيم ... اما زمان مي گذشت و حقيقت خاطراتش رو به جا مي ذاشت ... يه معما ... معمايي كه باهاش زندگي مي كرديم .. تقريبآ از وجود خودمون دوتايي يه گوشه تو اين دنيا براي هم ساخته بوديم ... معما هميشه معما موند و تنها اين منو تو هستيم كه ميدونيم حكايت اين معما چي بود و پايانش به كجا رسيد ...
شوخي شوخي كارمون رو ديدي به كجا رسيد ... جدي جدي از هم خداحافظي كرديم ...
به نام خدا
من از روزی که تو را دیدم براي من ...
" من تو را هیچ وقت ندیده ام - بگذار خیال کنم راست می گویم "
چراهای عشق را گذاشته ام گوشه ی کتاب های فلسفی ام
" من چیز زیادی از فلسفه نمی دانم - بگذار خیال کنی راست می گویم "
خودم را پرت کرده ام وسط خاطره هایی که مال تو بود ، مال من بود
" من و تو هیچ وقت با هم نبودیم - بگذار خیال کنیم راست می گوییم "
و هر شب مثل پسر بچه های شانزده ساله ای که خیالاتی اند ، گریه می کنم!
" من آن دفعه واقعا برای تو كوچك شده بودم ، گريه كرده بودم "
تو خیال نکردی که راست می گویم ...
به نام خدا
کنار پنجره با تفکر بر اینکه بد را هم می شود گاهی اوقات خوب انجام داد با نگاهی به بیرون همراه با پریشانی افکار سيگار مي كشيدم ... ترافیک ذهنی رابطه مانند فضاي اكثر رمان هاي سورئاليستي مبهم و متغير بود ... مدام چهارديواري ِاتاق را قدم مي زدم و ملتمس به کسی مي گفتم : "تو با اين نويسنده هه آشنا تري ... جان من بگو نقش من و تو رو عوض كنه ... تو با اين سينه ی داغون شده ات که درمانش سالبوتامل و افلوکسیتاید مصرفی هست نبايد اينقد سيگار بكشي " ...
به نام خدا
معلم : محمد نقاشی ت کو ؟
--- : اجازه آقا ایناهاش
معلم : اینکه یک برگه سیاهه !
--- : نه آقا اینجاش کوهه اینم جنگله از اینجام یه رودخونه داره میره اینجا هم یه باغ پر گله و اینجا هم یه دریای کوچيكه ، رو کوهها هم که برف های آب نشده زمستون پیداست تو افق آسمونم که خورشید داره غروب میکنه ...
معلم: تا حالا کی برف سیاه بوده ! کی کوه و دریا و خورشید و غروب سیاه بودن! کی باغ و گل رود خونه سیاه بوده ! کی جنگل سیاه بوده ! خدا رنگهای به این زیبائی رابرای تو و امثال تو خلق کرده !
--- : آقا اجازه ؟ واقعه روز عاشورا چيه كه همه سياه مي پوشند حتی ...!؟
به نام خدا
من هم مثل همه ي شمـاهــــــــا
عاشق وقت هايي هستم كه خدا
سفیــد ِ سفیـد ، از آسمان خودش
بر سر ما آدم هــــــــــا برف ميريزه
پي نوشت : چه قشنگه اين خيابوني كه من حالا دارم از پنجره نگاه مي كنم ، ياد بچه گي ، ياد تمام شب هايي كه وقتي برف ميومد تا صبح خوشحال بوديم از تعطيلي مدارس فردا ، روز بعد هم به خيابان مي زديم و كيف مي كرديم و پياده مي رفتيم و سرما مي خورديم ...
به نام خدا
برخيز ...
تمام عرفان هايي كه مي دانم به بودن هاي تو بند مي باشد ، عرفان گاه به گاه ... مثل بچه گي ها كه بازي مي كردم و سر طناب دست تو بود ... پائين ... بالا ... پائين ... بالا ... لحظه هايي كه بالا مي آورديم نزديك مي شديم ... لحظه هايي كه پائين مي آورديم دور ... خوب ... بد ... خوب ... حالا بد است ... حالا دور ... پائين ... بد ...
گوش كن ...
باران مي آيد ... در تمام كوچه ها بوي كاه گل مي دهد ... بوي شاليزار ... بوي برنج ... گويي كاه بر جسم بي جان انسان ها پاشيده اند ... نبايد عطر كافور را به بهاي باران بفروشند ... كه باران تنها سرمايه آسمان است ...
نگاه كن ...
دلم گرفته از اين آسمان باراني ... از اين غزل كه خطوط ش پر از پشيماني ست ... در اين زمانه ي دنيا مدار انساني هيچگاه دروغ هاي قشنگ وعده داده نمي شود ... چه امتحان درازي ست ... بي تو بايد باخت و رد شد از هوس امتحان جبراني ... ببين كه چه تنها مي رسم به خط پاياني ... جواب هاي غلط را خط زدم ... ديدم ... از اين معادله هم چيزي نمي ماند ... فقط بيا در حال حيراني ... بي سبب دليل ويراني ام باش ...
به نام خدا
من جایی کنار شعر ها جاخوش کرده ام ، چایی دم کرده ام ، کم کم هوا رو به سردی می رود ، جوراب هایم را در آوردم که کمی پاهایم هوا بخورد ، دلم مشاعره می خواست ، گفتم برایم کمی شعر بخوان :
" عزیز مهربون حرف تو که شد غصه فرار کرد قصه آمد ، حتی قناری هامون دیگه از درد غربت نخوندن "
عزیزم جای "غربت" را با قربت عوض کردی ، به نظرم "قربت" از غربت درد بیشتری دارد ! خندید و گفت :
" تو وقتی فلسفه به خیال می بافی زمین می چرخد و آسمان سرش گیج می رود و من می افتم "
کدوم فلسفه ! چرا این حرف ! بگذریم ، از این وضعیت راضی نیستم . من اما سردرگم ترم ، مشاعره یادمان رفته و می نشینم وسط خیابان بارانی ذهنم و به لباس "قصه" های تاریخ رفته که تمامی "غصه" ها را خورده و در "غربت" با نزدیک ترین "قربتی" که هست تنهاترین تنها احساس می شوم .
