تبليغاتX
گيلان براي گيلاني

گيلان براي گيلاني

برگه ي بيست و دوم : سال نو مبارك ...
 

 

به نام خدا

 

تمام آرزوهای من !

 ای کاش ،

 يكي از آرزوهاي تو باشم !

 

پي نوشت : عيد مي آيد , سال نو مي شود , بهار از راه مي رسد و يك سال مي گذرد و اين تغيير انجام مي شود و كاري ندارد كه من و شما كجاييم و چه مي كنيم و چه مي خواهيم .  سال نو مبارك

         سال 1388 مبارك

 

 

»» نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی بیست و یکم : گفتگو با قرآن

 

به نام خدا

 

گفتم: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 

گفتم: هیشكی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه

.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

  

گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16) ::.

  

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!

گفتی: فاذكرونی اذكركم

.:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 

گفتم: تا كی باید صبر كرد؟

گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا

.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.

  

گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله

.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.

  

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم كوچیك... یه اشاره‌ كنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم

.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

  

گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

  

گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا

.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

  

گفتم: اصلا بی‌خیال! توكلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوكلین

.:: خدا اونایی رو كه توكل می‌كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

  

گفتم: خیلی چاكریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌كنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌كنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌كنن (حج/11) ::.

 

»» نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ی بیستم : قرآن من شرمنده ام ...

 

به نام خدا

 

 قرآن !

 من شرمنده توام ، اگر از تو آواز مرگي ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند " چه کسي مرده است؟ " چه غفلت بزرگي که مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل کرده است .

 قرآن !

 من شرمنده توام ، اگر ترا از يک نسخه عملي به يک افسانه موزه نشين مبدل کرده ام . يکي خوشحال است که ترا بر روي برنج نوشته ، ‌يکي ذوق ميکند که ترا فرش کرده ،‌ يکي خوشحال است که ترابا طلا نوشته ، ‌يکي به خود ميبالد که ترا در کوچک ترين قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي کنيم ؟!!!

 

»» نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط گيلاني »»
برگه ي نوزدهم : كلوچه ( داستان آموزنده )
 
به نام خدا
 
 
شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت . زن به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين مي شد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم ! با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر مي داشت ، مرد نيز برمي داشت . وقتي كه فقط يك كلوچه داخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند ، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بـي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين آزرده خاطر شده باشد ؛ به همين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نـمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بـي ادب ،نـمك نشناس و دزد خود او بوده .
 
 
                    " نتیجه اخلاقی  :   هر گز در مورد افراد زود قضاوت نکنید "

 
»» نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط گيلاني »»