به نام خدا
قلم رو مي گيرم دستم كه بنويسم ... از همه اون چيزهاي كه بايد بنويسم ... از دردهاي كه به كسي نميتونم بگم ، بنويسم ، تا شايد مرهمي باشه براي اين دل خسته ام ... يا شايد راهي باشه براي شكستن اين بعض كه تو گلوم گير كرده ... ولي مي بيني فايده اي نداره ... حالت تهوع غريبي بهم دست ميده ... وقتي مي بينم اين كلمه ها هيچ وقت نتونستن به دردم بخورن ... يا از دردهايم كم كنن ...
به نام خدا
برخيز ...
تمام عرفان هايي كه مي دانم به بودن هاي تو بند مي باشد ، عرفان گاه به گاه ... مثل بچه گي ها كه بازي مي كردم و سر طناب دست تو بود ... پائين ... بالا ... پائين ... بالا ... لحظه هايي كه بالا مي آورديم نزديك مي شديم ... لحظه هايي كه پائين مي آورديم دور ... خوب ... بد ... خوب ... حالا بد است ... حالا دور ... پائين ... بد ...
گوش كن ...
باران مي آيد ... در تمام كوچه ها بوي كاه گل مي دهد ... بوي شاليزار ... بوي برنج ... گويي كاه بر جسم بي جان انسان ها پاشيده اند ... نبايد عطر كافور را به بهاي باران بفروشند ... كه باران تنها سرمايه آسمان است ...
نگاه كن ...
دلم گرفته از اين آسمان باراني ... از اين غزل كه خطوط ش پر از پشيماني ست ... در اين زمانه ي دنيا مدار انساني هيچگاه دروغ هاي قشنگ وعده داده نمي شود ... چه امتحان درازي ست ... بي تو بايد باخت و رد شد از هوس امتحان جبراني ... ببين كه چه تنها مي رسم به خط پاياني ... جواب هاي غلط را خط زدم ... ديدم ... از اين معادله هم چيزي نمي ماند ... فقط بيا در حال حيراني ... بي سبب دليل ويراني ام باش ...
